از الطاف همه شما متشکرم و عذر خواهی میکنم به علت مشغله بالا نتونستم جواب پیام های زیبای شما را بدهم
انشالله دوباره شروع به کار خواهم کرد و مطالب جدیدتری خواهم گذاشت.
دراین شب های عزیز اگه برای نماز شب بیدار شدید اسم مارا هم به اون لیست اضافه کنید.
یه وقت نامردی نکنید سیمتون که به اون بالایی وصل شد توی اون همه زیبایی غرق شید و مارا به کلی از یاد ببرید؟؟
التماس دعا
یاعلی
- رشید بگوشم.
- رشید جان حاجی گفت یک دلبر قرمز بفرستید!
-هه هه دلبر قرمز دیگه چیه ؟
-شما کی هستی ؟ پس رشید کجاست ؟
- رشید چهار چرخش رفته هوا . من در خدمتم.
-اخوی مگه برگه کد نداری؟
- برگه کد دیگه چیه؟ بگو ببینم چی می خوای؟
دبدم عجب گدفتاری شده ام. از یک طرف باید با رمز حرف می زدم از طرف دیگر با یک آدم شوت طرف شده بودم .
- رشید جان از همانها که چرخ دارند!
- چه می گویی ؟ درست حرف بزن ببینم چه می خواهی ؟
- بابا از همانها که سفیده.
- هه هه نکنه ترب می خوای.
- بی مزه! بابا از همانها که رو سقفش یک چراغ قرمز داره.
- د ِ لا مصب زودتر بگو که آمبولانس می خوای!
کارد می زدند خونم در نمی آمد. هر چه بد و بیراه بود به آدم پشت بی سیم گفتم.
(به نقل از کتاب رفاقت به سبک تانک نوشته داوود امیریان)
جمله ای که در صبح روز 14 خرداد قلب میلیون ها عاشق را به درد آورد...
آری او روح خدا بود که در راه خدا و خدمت به مردم ذره ای آرامش نداشت...اما چه روح بزرگی.
روح عدالت جویی
روح ظلم ستیزی
روح حق جویی
روح مبارزه
روح ایثار و جهاد
و روح الله
آری روح الله موسوی خمینی(ره)
امام خمینی(ره) از میان مردم رفت و مسیر انقلاب و ولایت را به مردم سپرد و در وصیت خود از مردم اینگونه میخواهد:
((.... با دلــــي آرام و قلبـــي مطمئن و روحــي شــاد و ضميري اميدوار به فضــل خـــدا از خدمــت خواهـــران و بـرادران مرخص و بســـــوي جايگــــــــاه ابدي سفــــــر ميكنــــم و به دعــــاي خيـر شمــــا احتيــاج مبرم دارم ....))
و او افتخار میکرد...افتخار به این که حامی مستضعفان و مردم بود...
((... و از خــداوند میخواهم که مـــرا با بسیـــجیانم محشــــور فـــــرماید...))

نمی دانم چه شد که کشکی کشکی آر پی جی زن و تیر بارچی دسته مان حرفشان شد و کم کم شروع کردند به تند حرف زدن و «من آنم که رستم بود پهلوان» کردن. اول کار جدی نگرفتیمشان. اما کمی که گذشت و دیدیم که نه بابا قضیه جدی است و الان است که دل و جگر همدیگر را به سیخ بکشند، با یک اشاره از مسئول دسته، افتادیم به کار. اول من نشستم پیش آر پی جی زن که ترش کرده بود و موقع حرف زدن قطرات بزاقش بیرون می پرید. یک کلاهخود دادم دست تیربارچی و گفتم: «بگذار سرت خیس نشوی. هوا سرده می چایی!» تیربارچی کلاهخود را سرش گذاشتو حرفش را ادامه داد. رو کردم به آر پی جی زن و خیلی جدی گفتم: «خوبه. خوب داری پیش می روی. اما مواظب باش نخندی. بارک الله.» کم کم بچه های دیگر مثل دو تیم دور و بر آن دو نشستند و شروع کردن به تیکه بار کردن!
- آره خوبه فحش بده. زود
باش. بگو مرگ بر آمریکا!
- نه اینطوری دستت را تکان نده. نکنه می خواهی انگشتر عقیق ات را به رخ ما بکشی؟!
- آره. بگو تو موری ما سلیمان خاطر. بزن تو بر جکش. آن دو هی دستپاچه می شدند و گاهی وقت ها با ما تشر می زدند. کمک آر پی جی زن جلو پرید و موشک انداز را داد دست آر پی جی زن و گفت: «سرش را گرم کن، گراش را بگیر تا موشک را آماده کنم!» و مشغول بستن لوله خرج به ته موشک شد. کمک تیربارچی هم بهش برخورد و پرید تیربار را آورد و داد دست تیربار چی و گفت: الان برات نوار آماده می کنم. قلق گیری اسلحه را بکن که آمدم!» و شروع کرد به فشنگ فرو کردن تو نوار فلزی. آن قدر کولی بازی درآوردیم که یک هو آن دو دعوایشان یادشان رفت و زدند زیر خنده. ما اول کمی قیافه گرفتیم و بعد گفتیم: «به. ما را باش که فکر می کردیم الانه شاهد یک دعوای مشتی می شویم. بروید بابا! از شماها دعوا کن در نمی آد!»
گفتم: «آمديم، زديم و نخورد. آن وقت چه؟»
اخمهايش را تو هم كرد و گفت: «مگه الكيه پسر؟ خود خدا گفته شما منو ياري كنيد، من هم شما رو ياري ميكنم. تازه اگر هم نخورد، جر ميزنيم، ميگيم قبول نيست، از اول. من ميروم روي خاكريز ميگويم: جاسم هو...ي! اون گلولهي آرپيجي ما رو بيندازيد اين ور.» خندهام گرفته بود. بيشتر خندهام از قيافه و لحن كاملاً جدي او بود.تا این که انگار طرف مقابل، یعنی عراقی ها هم دست به مقابله به مثل زدند و آن ها هم بلندگو آوردند و نمایش تکمیل شد.
مسؤول تبلیغات برای این که روی آنها را کم کند، نوار «کربلا، کربلا، ما داریم می آییم» را گذاشت.
لحظه ای بعد صدایی از بلندگوی عراقی ها پخش شد که: «آمدی، آمدی، خوش آمدی جانم به قربان شما. قدمت روی چشام. صفا آوردی تو برام!»
تمام بچه ها از خنده ریسه رفتند و مسؤول تبلیغات رویش را کم کرد و کاسه کوزه اش را جمع کرد و رفت.»
سایت شهید آوینی

اولین عملیاتی بود که شرکت می کردم. بس که گفته بودند ممکن است موقع حرکت به سوی مواضع دشمن، در دل شب عراقی ها بپرند تو ستون و سرتان را با سیم مخصوص از جا بکنند، دچار وهم و ترس شده بودم. ساکت و بی صدا در یک ستون طولانی که مثل مار در دشتی صاف می خزید، جلو می رفتیم. جایی نشستیم. یک موقع دیدم که یک نفر کنار دستم نشسته و نفس نفس میزند. کم مانده بود از ترس سکته کنم. فهمیدم که همان عراقی سر پران است. تا دست طرف، رفت بالا، معطل نکردم. با قنداق سلاحم محکم کوبیدم تو پهلویش و فرار را بر قرار ترجیح دادم. لحظاتی بعد عملیات شروع شد. روز بعد در خط بودیم که فرمانده گروهانمان گفت:« دیشب اتفاق عجیبی افتاده، معلوم نیست که کدام شیر پاک خورده ای به پهلوی فرمانده کوبیده که همان اول بسم الله دنده هایش خرد و روانه ی عقب شده.» از ترس صدایش را در نیاوردم که آن« شیر پاک خورده» من بوده ام!
بالهجه شیرینی آذریش گفت:
_سلام اخوی خسته نباشید
_سلام بچه جون اینجا نیا که خطر داره سریع برگرد سنگرت.
_برادر خبری هست؟
_نه پسر خوب سریع برگرد عقب.
_اگه خطری هست بگید تا بچه های دیگه را هم خبر کنم.
_کلافمون کردی... اون جلو یه تیربار عراقی سنگر گرفته.به رفیقات هم بگو جلو نیاند...
_همین!!؟
بعد از چند لحظه دیدم که یه لاستیک قل خورد رفت اون طرف خیابون خوب که دقت کردیم دیدیم که...
_یا حضرت عباس این که همون بچه بسیجی است اما توی لاستیک...
خیلی راحت رفت اون طرف خیابون تیربارچی شلیک کرد اما بعد از مدتی دیدیم که این نوجوان سریع پرید بالای تیر برق بعد از اون رفت پشت بام.
بعد از 5 دقیق دیدیم که صدای انفجار نارنجک از طرف سنگر عراقی اومد.ما مات و مبهوت مونده بودیم تا این که دیدیم از همون پشت بام فریاد زد که...
_برادرها برید خطر رفع شد...

بيانات در خطبههاى نماز جمعهى تهران 22/01/1382
شهید کاظمی در عمليات والفجر 10 مرا صدا زد و گفت :

حجت الاسلام محمد هادي مفتح(فرزند شهید مفتح)

جاى كابل ها روى پشتم مى سوخت. داشتم فكر مى كردم «عيب نداره بالأخره بر مى گردى. مى رى اصفهان. مى رى حاج حسين رو مى بينى. سرت رو مى گيره لاى دستش، توى چشم هات نگاه مى كنه مى خنده، همه اين غصه ها يادت مى ره...»
در را باز كردند، هلش دادند تو. خورد زمين; زود بلند شد. حتى برنگشت عراقى ها را نگاه كند. صاف آمد پيش من نشست. زانوهايش را گرفت تو بغلش. زد زير گريه.
گفتم «مگه دفعه اولته كه كتك مى خورى؟» نگاهم كرد. گفت «بزن و بكوبشونو كه ديدى.»
گفتم «خب؟»
گفت «حاج حسين شهيد شده».

-«مگه خودت نیستی؟»
-«نه تو كه بیدارم نكردی»
با تعجب گفتم: «پس اون كی بود كه بیدارش كردم؟»
ناصری نگاه كرد به جای خالی آقا مهدی. گفت: «فرمانده لشكر» حسابی گیج شده بودم. بلند شدم نشستم. «جدی میگی؟» «آره» چشمانم به شدت میسوخت. با ناباوری از چادر زدیم بیرون. راست میگفت. خود آقامهدی بود. یك دستش اسلحه بود، دست دیگرش تسبیح. ذكر میگفت. تا متوجهمان شد، سلام كرد. زبانمان از خجالت بند آمده بود. ناصری اصرار كرد كه اسلحه را از او بگیرد اما نپذیرفت. گفت: «من كار دارم میخواهم اینجا باشم» مثل پدری مهربان به چادر فرستادمان. بعد خودش تا اذان صبح به جایمان پست داد.
منبع:كتاب
افلاكی خاكی
راوی:حسین رجبزاده

رفته بودم خط ديدنش.کفش هايش پاره شده بود، اما کفش هاي لشکر را نمي گرفت. مي گفت مال بسيجي هاست.براي کاري رفتيم شهر… گفتم اگر خواهشم را رد کني ناراحت مي شوم. برايش يک جفت کفش ورزشي خارجي خريدم.چيزي نگفت!ميان راه يک بسيجي را سوار کرد،پرسيد: اين طرف ها چکار مي کردي. توضيح داد کفش ها يش پاره بوده و آمده بود يک جفت کفش بگيرد، اما قسمت نبوده. حاجي نگاهي به من کرد و بعد کفش ها را داد به جوان بسيجي. جوان خواست پولش را بدهد.قبول نکرد.گفت براي صاحبش دعا کن. گفتم حاجي خودت هم نياز داشتي! گفت من الان فرمانده ام، اگر اين بار سنگين فرماندهي را از دوش من بردارند،من هم مي شوم مثل اون بسيجي،اون وقت مي توانم جلوي بقيه از اين کفش ها پايم کنم....

شهادت پايان نسيت ، آغاز است ،تولدي ديگر است در جهاني فراتر از آنکه عقل زميني به ساحت قدسي آن راه يابد.تولد ستاره اي است که پرتو نورش عرصه زمان را مي نوردد وزمين را به نور رب الارباب اشراق مي بخشد....
ما وارث انبیا هستیم و آیات الهی آفرینش انسان در وجود ماست که معنا میابد ما از مرگ نمیترسیم که مرگ ما شهادت است و شهادت حیات عندالرب...
حیات عندالرب نقطه پایانی معراج بشریت است که با جز با شهادت به آن نمیتوان دست یافت...
"شهيد آقا سيد مرتضي آويني"

امير سرتيپ شهيد احمد كشوري در تيرماه 1332 در خانواده اي متوسط به دنيا آمد. دوران دبستان و سه سال اول دبيرستان را به ترتيب در (كياكلا) و (سرپل تالار) – دو روستا از روستاهاي محروم شمال – و سه سال آخر را در دبيرستان (قنه) بابل گذراند.
دوران تحصيلش را به خاطر استعداد فوق العاده اي كه داشت, به عنوان شاگردي ممتاز به پايان رساند. وي ضمن تحصيل, علاقه زيادي به رشته هاي ورزشي و هنري نشان مي داد و در اغلب مسابقات رشته هاي هنري نيز شركت مي كرد. يكبار هم در رشته طراحي در ايران مقام اول را به دست آورد.
در رشته كشتي نيز درخششي فراون داشت. در زمان تحصيل, فعاليت مذهبي زيادي داشت؛ با صداي پرسوزش به مجلس و مراسم مذهبي شور خاصي مي بخشيد. در ايامي نظير عاشورا با مديريت و جديت بسيار, همواره مرثيه خواني و اداره بخشي از مراسم را به عهده مي گرفت...


((مابقی در ادامه مطلب...))
*لبخند بزن دلاور. چرا اخم؟!!
*لطفا سرزده وارد نشوید (همسنگران بی سنگر)
(توضیح:خطاب به موش ها و سایر حیوانت موذی)
*مادرم گفته ترکش نباید وارد شکمت شود لطفا اطاعت کنید.
*مسافر بغداد(توضیح:جمله نوشته شده بر خمپاره)
*معرفت آهنینت را حفظ کن و نیا داخل
(توضیح:جمله نوشته شده بر کلاه وخطاب به ترکش)
*مرگ بر صدام موجی
*لبخندهای شما را خریداریم.
*لطفا وارد میدان مین نشوید.
*مزرعه نمونه سیب زمینی(توضیح:جمله نوشته شده در میدان مین)
*ورود ترکش از پشت ممنوع ، مرد آن باشد که از روبرو بیاید
*وای به روزی که بسیج بسیج بشه
*می خواهیم بریم کربلا...منم میام...جا نداریم... با تاکسی بیا میدان مین
*همه از من می ترسند، من از لندکروز(توضیح:جمله نوشته شده روی تریلی)



_میخواهم صورت برادرم را ببوسم...
یکی گفت:خواهرش است مگر چه اشکالی دارد؟بگذارید صورت برادرش را ببوسد.
_حاجی اصرار نکنید این کار شدنی نیست...چون...چون که
این شهید سر ندارد...
لیست فیلتر شکن ها:
1- نماز: فکر می کنم بهترین فیلتر شکن دنیا باشه که خود خدا هم زیر این فیلتر شکن امضا و مهر کرده ...باوری نداری " ان الصلاه تنهی عن فحشا و المنکر عنکبوت/44"
2- ماه مبارک
رمضان: این سری از فیلتر شکن ها مدت زمان
طولانی برای شما کاربرد دارد و حتی باعث می شود ویروس هایی با گناه وارد
خود کرده اید قتل عام کند .
3- قرآن :
فقط برای فیلتر شکن بگویم که نظیرش اصلا وجود ندارد
همه متخصص فیلتر شکنی(پیامبران) جلوی این کلام الهی زانو می زنند ...برای
اثر کردنش اول قدم خواندنش و بفهمیدن و پله آخر عمل کردن به آن است
4- محبت اهل بیت: متاسفانه این نسخه از فیلتر شکن ها همه جا پخش نشده و به
گفته صاحبان این فیلتر شکن ها این برای کسانی است واقعا به ما اعتقاد داشته
و پیرو ما باشند.
5- اذکار: این ذکر باید توسط
متخصصشان تجویز بشود
اخطار اخطار :
در مورد این فیلتر شکن باید بگویند نسخه های تقلبی
زیادی وجود دارد مواظب باشید
دلیل
فیلتر شدن!!!:
وقتی انسان گناه می کند به دلیل جهلشان به
ازای هرگناه یک قدم از خدا دور می شود این فیلتر ها بر چشمانمان ،گوش
هایمان وقلب ما سیطره می زند و اگر کسی دچار این گناهان شد اگر به یکی از
این فیلتر شکن ها وصل باشد ان شاءالله به راه
مستقیم هدایت می شود.
حتما از این فیلتر شکن ها استفاده کنید(رد خور نداره).












